چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
یه مطلب خوندم که مشکل خودم بود گفتم شاید برای دوستان جالب باشه.
کامنت گذاری در گوگل ریدر:
http://weburger.net/2008/07/16/easy-commenting-in-firefox.html
فقط اینو بگم برای دوستانی که در محل کار از نت استفاده میکنن، با گوگل ریدر مشخص نمیشه (معمولا) که کدوم وب رو میخونید ولی با این روشی که بالا لینکش هست کاملا مشخص میشه.
بالاخره هر چیزی مشکلات خودش رو داره.
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
شنبه 29 تیر ماه سال 1387
خدا میدونه توی دلم چه خبره
خدا میدونه کی و کجا باید این بغض لعنتی راحتم کنه
خانوم کوچولو!
نمیدونم میدونستی که از پشت پنجره نگات میکنم که هر وقت از شیب کوچه میرفتی بالا و روبروی پنجره خونه ما که میرسیدی کمرتو راست میکردی و ادامه میدادی
خانوم کوچولو!
فقط خدا شاهده از دیروز صبح چند بار رفتم جلوی همون پنجره که شاید باز ببینمت
ولی ندیدم
ندیدم....
فقط جمعیت سیاهپوش از اون پنجره مشخصه
و صداهایی که اسم تو رو زجه میزنن
هیچوقت فکرشو نمیکردم تصویرت تو قاب پنجره بشه آخرین تصورت تو ذهن من
که هر وقت یاد تو میوفتم اون صحنه بیاد جلوی چشمم
و بعدش خاطرات همه سالها از روز تولدت تا .......
سفرت به خیر.....
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
سلام بر تو وقتی که مشعل عدالت را بر افروختی
سلام بر تو وقتی شمع بیت المال را خاموش کردی!
سلام بر آه
سلا بر چاه
سلام بر نان جو
سلام بر نمک
سلام بر فدک...
امیدوارم حرمت مردها و پدر ها و برادر ها رو همیشه داشته باشیم...
روزشون مبارک
منبع سایت تابناک و لینک share شده یکی از دوستان
یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
سلام
عرض شود که:
مادر خانوم فرمودن : دیگه نبینم میای خونه درس بخونی
من: :O
خودشون همیشه تاکید میفرمودن که درس بخون و ... منم که جز درس خوندن کاری بلد نیستم :( اطاعت میفرمودم.
ولی خودمونیم اولش کلی خوش خوشانم شد یه جورایی انگار اجازه صادر فرمودن
اولش فکر کردم ای ول بزن بریم کلاس آشپزی و خیاطی و آرایشگری ثبت نام کنم.
بعدشم کلی فکر کردم که چیا دوست داشتم انجام بدم و بهانه! درس خوندن نمیذاشت:
میرم کتابای متفرقه میخونم
میرم سراغ خوندن کتابهای تاریخی و یه سری مطلب که گذاشتم روز مبادا برم یاد بگیرم
و....
ولی خب دیگه.
من درس دوست :دی
حوصله کلاسای آشپزی خیاطی و .. هم ندارم :پی
پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
خب ما هم بعد از 10 12 سال تشریف بردیم سینما!!!
از آنجایی که بعد از چند وقت از آخرین باری که رفتیم سینما آنجا را بستند و مانیز دیگر سینمایی در شهر فرهنگ دوستمان! نداریم قسمت نشد و در منزل فیلم میدیدم.
تا گذشت چند روز پیش به دنبال تستها و آزمایش (بخوانید چک آپ) سالیانه گذارمان به آزمایشگاه خانوم دکتر معروف شهرمان افتاد.
در بدو ورود نزدیک بود عقب عقب برگردیم که وای بدون بلیط وارد شده ایم و اینک خسران بر فرهنگ وارد میشود.
ماجرا این بوده که خانوم دکتر از آنجایی که همواره به مدد تخصص و دستگاههای مجهز آزمایشگاهشان، سالن انتظاری پر و پیمان دارند، لطف فرموده سالن را به طرز زیبایی همانند سینما دکوریشن فرموده اند.(خدا خیرش دهاد)
نمای چوب تیره بر دیوارها ، چند نقشه برجسته زیبا باز هم بر دیوارها ، سقف هایی سینمایی!!! با تنظیم نور تیره که تاریکی سالن سینما را به یاد می آورد، صندلی هایی در چندین ردیف و یک عدد ال سی دی در اینچ لارج! بر دیوار روبرویی و البته بساط آب سرد ، آب جوش و چای فراهم است.
فضای سالن نیز به مدد اسپلیت پیشرفته ای که هر چند دقیقه یکبار بوی خوش شکلات سوخته از آن متصاعد میشود بسیار مطبوع است.
ما هم از شما چه پنهان تا نوبتمان بشود گوشه ای نشستیم چند عدد آبمیوه خنک و رانی جان را که با خود آورده بودیم نوشیدیم و فیلم سینمایی (مجاز!!!!) و البته مجانی تماشا نمودیم.
یه کشفی هم نمودیم. چون قبلا هم چندین بار رفته بودم همینجا و گله مردم که چرا نوبت ما نشده و و ... راشنیده بودم ولی ایندفعه کسی برای دیر شدن نوبت گله نداشت که هیچ احتمالا خدا خدا میکردن تا فیلم تموم نشده صداشون نکنن برای آزمایش.
این بود ترفند جلب مشتری و خاموش نمودن اعتراضات :دییییییی
دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
اینک که صبح خود را با خواندن یک عدد کتاب شعر آغاز نموده ایم بسیار پر انرژی می باشیم
برام جالبه چند روز پیش همین کتاب رو دستم گرفتم و چند تا شعر خوندم دیدم چه مزخرفه (ببخشیدا) ولی امروز صبح شروع کردم خوندنش و توبه نمودم از حرف پیشین. (دلیلش هم این که اون روز در مود شعر نبودم)
با اینکه شاعر نیستم ولی با شعر زندگی میکنم. خدا رو شکر به مدد آقای بابا شعر رو بسیار خوب میخونم! و میفهمم (بدون اغراق)
که به نظرم مهمترین چیز برای خواننده خوب خوندنه اثره
پ.ن : نیاز فوری به یک عدد دوست عرب دارم :دیییییی
پ.ن 2: فقط برای اینکه یادم بمونه : این روزها از بدترین دوره های زندگیمه . خب طبق معمول نشون نمیدم بنابراین دوستان ببخشند کوتاهی ها رو .....
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
خب من طاقت نداشتم
اومدم بنویسم که چقدر دلم میخواست الان توی لباس سفید میدیدمت (انگار نه انگار خواهر دوماد هم هستم :دییی)
فقط همین....
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387
سلام عروس خانوم (بوووس) (شکلک نداره این روباه مکار :دی)
نمیدونی چقدر غافلگیر شدم کامنتتو دیدم :O
وقتی دخملی شب عروسیش بیاد برای دوست جونش کامنت بذاره دیگه معلومه چه خانوم گلیه
عزیز دل براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم :X
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
خب به سلامتی آلزایمر گرفتم
دیروز وبلاگ دوستم یه چیزی خوندم خوشم اومد گفتم بیام اینجا بنویسم
الان اومدم هر چی فکر میکنم نه یادم میاد کدوم دوست و نه اصلا مطلبش در چه مورد بوده :دیییییییییییییی
eeeee
الان پیداش کردم
زندگی ما شده گذراندن به هر نحو بدون توجه به اینکه این عمر است که می گذرد و نه زمان