-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 آذرماه سال 1387 20:15
سلام چه شب قشنگیه امشب. عید همه دوستانم مبارک. دلهای همه توی این روزها و شبای قشنگ آفتابی و سبز اینجا امروز اولین برف رو زمین نشست. صبح از ساعت 6 و نیم شروع شد و چند ساعتی ادامه داشت. الان بارونه و فوق العاده سرد. دوستان شمال غربی مواظب خودتون باشین تو این سرما :) حواسمون بهتون هستا :دی دوستان شمال شرقی هوا چطوره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 آذرماه سال 1387 14:10
سلام من باز دلم تنگه :( تنها چیزی که باعث میشه بیام اینجا، دلبستگی به خاطره هایی که اینجا نوشته م و محدود کامنتهایی که هنوز دوستان شرمنده میکنن و من با خوندنش ذوق زده میشم. انتظار خبری نیست مرا..... چند وقتی هست کار جدیدی رو شروع کردم. خیلی سختمه ولی باید مقاومت کنم. وقتی خواستم وارد بشم اصلا فکرشو نمیکردم ولی روحیه...
-
سلام
چهارشنبه 15 آبانماه سال 1387 19:28
سلام اول: دهه کرامت بر همه دوستان عزیزم مبارک. خدا میدونه چه حس و حال خوبیه حضور در مکانی که منسوب به این بزرگوارانه. بعدش: اینجا رو خیلی دوست دارم. ولی نمیدونم چرا حس میکردم نباید چیزی بنویسم یا حس نوشتن اینجا نداشتم. شاید هم خوبه چون معمولا دلتنگیام رو اینجا مینویسم. و این ننوشتن دلیل دلتنگ نبودنه. هیچوقت دوستانم رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 مهرماه سال 1387 12:30
روز اول مدرسه به همه مبارک. کلاس اول روز اول مهر، با آقای بابا رفتم مدرسه. دقیقا صحنه ش یادمه کلاس سوم روز اول مهر،خان داداشم هم همراهمون بود کلاس اولی بود با اون کت و شلوار کوچولوش که مامان خانوم هنوز هم تمیز و اتو شده نگه ش داشته کلاس پنجم روز اول مهر، شده بودیم سه نفر چند سال بعدش هم ته تغاری کلاس اولی شد الان از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1387 14:30
40 روز گذشت. من هنوز باور ندارم. هنوز باورم نمیشه لبخند زیبات رو دیگه نمیبینم. وقتی میخندیدی اون دو تا تو رفتگی توی صورت سبزه و بچه گونه ت ... فراموش نشدنیه هیچوقت! نگاه مبهوت و خیره مادرت رو روی مزار ته تغاری عزیز دردونه ش یادم نمیره. خدایا! به بزرگیت قسمت میدم بهش صبر بده. به همه مون صبر بده ......
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 شهریورماه سال 1387 08:52
من تحت تکفل کیم؟ واقعا کسی میدونه من الان تحت تکفل چه کسی می باشم؟ تکلیفم معلوم نیست :دیییییی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 شهریورماه سال 1387 08:28
خب بالاخره بعد از چند سال رفتم سر کلاس رشته تخصصیه خودم انصافا همه چی داشت یادم میرفت.(از یادم رفت بالکل :دییی) ولی الان ولتاژ دو سر ستاره مثلث حساب میکنم بیست
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 مردادماه سال 1387 13:20
این روزها: بعد از فراغت از درس و امتحان ، به مدد کار فشرده و سنگین وقتم تقریبا پره و البته ناراحت نیستم. همیشه از کار هدفمند که البته خودم انجامش بدم خوشم میاد. توی خونه هم بیشتر سعی میکنم با بقیه وقتم رو بگذرونم و یکمی! کمک کنم توی کارهای خونه. اینکه میگم کمی واقعا در حد یه ظرف شستن شاید باشه ولی خودش کلی انرژی میده.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 مردادماه سال 1387 11:56
این روزها مشامم پر شده از عطر برنج تازه رسیده. شلتوک تازه. شالی بریده شده یعنی توی این گرما وقتی استشمام میشه حاضر نیستی با هیچ چیز عوضش کنی. شاید تکراریه ولی منو یاد بچگیام میندازه..... حس شامه قوی که میتونه سالهای گذشته رو پشت سر بذاره و منو ببره به اون دوران و تمام خاطرات جلوی چشمم رژه بره........ جای همه خالی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مردادماه سال 1387 19:30
پانزده روز رفته از ماه است از افق ماه چارده سر زد گل نرگس گشود نرگس چشم خنده مهدی(عج) به روی مادر زد عید بر همه مبارک در حق هم زیاد دعا کنیم که عجیب مورد قبول قرار میگیره. بهار رو هم فراموش نکنید که زیاد محتاج ه به دعا. همه محتاجیم. چون غباری به روی دامن تو جای خوش کرده ام مرا مفشان بنده ام ، بنده ی فراری و تو بند بر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 مردادماه سال 1387 13:46
نمیدونم چرا از وقتی تصمیم گرفتم درس نخونم برای آزمون جمعه اینقدر وقت دیر میگذره. حالا اگه میخواستم شرکت کنم سه سوته تاریخ امتحان سر میرسید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 مردادماه سال 1387 12:04
سلام شاید خیلی قدیمی شده باشه ولی من یه دفتر چه خریدم و دلتنگیا و حرفامو اونجا مینویسم. قبلا هیچوقت اینکار رو نکردم همیشه میترسیدم یکی نوشته هامو بخونه ولی الان ترسی ندارم. شاید خیلی بهتر از نوشتن در فضای سایبر باشه. پ.ن : چه این روباه آتشی ادیتور گذاشته خیلی وقت بود شکلک نذاشته بودم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مردادماه سال 1387 13:22
درود دوش به وقت نیوشیدن اتفاقات از تیلیویزیون ، نکته نو و جدیدی مکشوف داشتیم. و آن نبود جز تغییر دستور زبان بکار رفته در سخنان رجل دیروز و رییس امروز. البته بسی خوشمان می آید از این نوع تکلم و بر استاد زبان پارسی که اینگونه سخن میرانند علاقه مند می باشیم بسی از نوع معنویش :دی ولی اینکه اینجور صحبت کردن خودش کلی باعث...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 5 مردادماه سال 1387 11:30
سلام همیشه فکر میکردم هر لحظه آماده رفتن هستم یا لا اقل سعی میکنم زیاد کار عقب افتاده یا ناتموم ناجور! نداشته باشم. (لطفا نگین لوسم یا نا امید. اصلا اینجور نیست.خیلی هم امیدوارم ) چند دقیقه پیش حین کار این عضله صنوبر شکل پمپاژی، یه آلارم! دردناک و غیر منتظره ای داد نا خودآگاه ترسیدم! بعدشم یه لبخند کوچولو و آروم گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1387 11:38
یه مطلب خوندم که مشکل خودم بود گفتم شاید برای دوستان جالب باشه. کامنت گذاری در گوگل ریدر: http://weburger.net/2008/07/16/easy-commenting-in-firefox.html فقط اینو بگم برای دوستانی که در محل کار از نت استفاده میکنن، با گوگل ریدر مشخص نمیشه (معمولا) که کدوم وب رو میخونید ولی با این روشی که بالا لینکش هست کاملا مشخص میشه....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 تیرماه سال 1387 07:58
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 تیرماه سال 1387 09:55
خدا میدونه توی دلم چه خبره خدا میدونه کی و کجا باید این بغض لعنتی راحتم کنه خانوم کوچولو! نمیدونم میدونستی که از پشت پنجره نگات میکنم که هر وقت از شیب کوچه میرفتی بالا و روبروی پنجره خونه ما که میرسیدی کمرتو راست میکردی و ادامه میدادی خانوم کوچولو! فقط خدا شاهده از دیروز صبح چند بار رفتم جلوی همون پنجره که شاید باز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 تیرماه سال 1387 13:51
سلام بر تو وقتی که مشعل عدالت را بر افروختی سلام بر تو وقتی شمع بیت المال را خاموش کردی! سلام بر آه سلا بر چاه سلام بر نان جو سلام بر نمک سلام بر فدک... امیدوارم حرمت مردها و پدر ها و برادر ها رو همیشه داشته باشیم... روزشون مبارک منبع سایت تابناک و لینک share شده یکی از دوستان
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 تیرماه سال 1387 11:50
سلام عرض شود که: مادر خانوم فرمودن : دیگه نبینم میای خونه درس بخونی من: :O خودشون همیشه تاکید میفرمودن که درس بخون و ... منم که جز درس خوندن کاری بلد نیستم :( اطاعت میفرمودم. ولی خودمونیم اولش کلی خوش خوشانم شد یه جورایی انگار اجازه صادر فرمودن اولش فکر کردم ای ول بزن بریم کلاس آشپزی و خیاطی و آرایشگری ثبت نام کنم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 تیرماه سال 1387 08:23
خب ما هم بعد از 10 12 سال تشریف بردیم سینما!!! از آنجایی که بعد از چند وقت از آخرین باری که رفتیم سینما آنجا را بستند و مانیز دیگر سینمایی در شهر فرهنگ دوستمان! نداریم قسمت نشد و در منزل فیلم میدیدم. تا گذشت چند روز پیش به دنبال تستها و آزمایش (بخوانید چک آپ) سالیانه گذارمان به آزمایشگاه خانوم دکتر معروف شهرمان افتاد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 تیرماه سال 1387 08:49
اینک که صبح خود را با خواندن یک عدد کتاب شعر آغاز نموده ایم بسیار پر انرژی می باشیم برام جالبه چند روز پیش همین کتاب رو دستم گرفتم و چند تا شعر خوندم دیدم چه مزخرفه (ببخشیدا) ولی امروز صبح شروع کردم خوندنش و توبه نمودم از حرف پیشین. (دلیلش هم این که اون روز در مود شعر نبودم) با اینکه شاعر نیستم ولی با شعر زندگی میکنم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 19:31
خب من طاقت نداشتم اومدم بنویسم که چقدر دلم میخواست الان توی لباس سفید میدیدمت (انگار نه انگار خواهر دوماد هم هستم :دییی) فقط همین....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1387 08:20
سلام عروس خانوم (بوووس) (شکلک نداره این روباه مکار :دی) نمیدونی چقدر غافلگیر شدم کامنتتو دیدم :O وقتی دخملی شب عروسیش بیاد برای دوست جونش کامنت بذاره دیگه معلومه چه خانوم گلیه عزیز دل براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم :X
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 تیرماه سال 1387 11:38
خب به سلامتی آلزایمر گرفتم دیروز وبلاگ دوستم یه چیزی خوندم خوشم اومد گفتم بیام اینجا بنویسم الان اومدم هر چی فکر میکنم نه یادم میاد کدوم دوست و نه اصلا مطلبش در چه مورد بوده :دیییییییییییییی eeeee الان پیداش کردم زندگی ما شده گذراندن به هر نحو بدون توجه به اینکه این عمر است که می گذرد و نه زمان
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 تیرماه سال 1387 09:00
خب من برگشتم سلام نکردم چون تقریبا هیچکی اینجا رو نمیخونه آدمی به خودش که سلام نمیکنه میکنه؟ من به خودم سلام میکنم ولی :)) هر وقت برم جلوی آینه به خودم سلام میکنم صبح هم که میام به اتاق خالیم سلام میکنم :دی جالبه بلند میگم : سلام یکی نیست بگه دختر جون یکی ببنه یحتمل فکر میکنه خل تشریف داری :دیییییییی دیگه: ذهن مبارک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1387 11:05
برای من کله شق مغرور خیلی سخته همش منتظر باشم بقیه کارام رو انجام بدن ولی انگار چاره ای نیست فرمودن ۴ ماه تحمل کنم تا بهبودی کامل. این نیز بگذرد. خیالی نیست....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 خردادماه سال 1387 09:44
آخی دلم تنگ شده بود برای نت :| همچنان در حال تاوان پس دادن, ولی بهترم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 خردادماه سال 1387 08:10
زندگی ادامه دارد.........
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 خردادماه سال 1387 08:21
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 خردادماه سال 1387 10:48
خب از چی بنویسم؟ عرض شود که اصلا حال و حوصله اینکه بعد از ۱۰ سال دوباره بشینم انتخاب رشته کنم رو ندارم اگرچه میدانم قبول شدنی در کار نیست :( با این رتبه خوشگلم. ولی خب حالا شاید یه تیری پرت فرمودیم در ظلمات بلکم خورد اون گوشه موشه های سیبل :پی. من هم که نشونه گیریم عالییییییییی :دی یه مسافرت کوتاه به اون بالا بالا ها...