-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 18:28
عطر شالیزار شالی های درو شده برق شالی های طلایی زیر آفتاب زن و مرد شالی کار هندوانه ای که وسط کار به میدون میاد و عطش رو از بین میبره اسب های نجیبی که منتظرن دسته های بزرگ شالی رو به مقصد برسونن من و همبازی های کودکیم جست و خیز توی ساقه های باقی مونده از شالی اصرار برای اسب سواری صورت های آفتاب سوخته دست و پای خراش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 09:45
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مردادماه سال 1389 07:49
دیشب درد داشتم جان کندم خوابم نمیبرد تا 3 صبح 5 هم بیدار شدم چای دم کردم چند دست لباس اتو کردم برای طول هفته صبحانه آماده کردم و خوردم طبق معمول با عجله حاضر شدم و راه افتادم الان هم که اینجام... پ.ن: همهی شمارههای سیو شده گوشیم را پاک کردم. همهی اساماس های اینباکس و اوتباکس گوشیم را پاک کردم. همهی تماسهای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مردادماه سال 1389 20:07
من کفش خریدم:)) امروز با آقای بابا میامدیم سر کار. یهو گفتن بریم برات کفش بخرم رفتیم یه مغازه در عرض 5 دقیقه کفش انتخاب، تست و خریداری گردید یعنی من الان حیرانم:))) در حالت عادی بخوام کفش بخرم تمام شهر رو میگردم. همه ی مغازه های کفش فروشی. بعضیا را حتی دو بار. یعنی یک مصیبتی هست این کفش خریدن من. البته تو پرانتز بگم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 19:31
لعنتی ... من دارم چه غلطی میکنم؟ :|
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مردادماه سال 1389 19:27
آقا بیا تا باظهور چشمهایت این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت تا قبل از آنکه کار ما بالا بگیرد ... اول ضمیر غایب مفرد کجایی ای پاسخ آدینه های پر معما حتمی بی چون و چرا برگرد شاید راحت شویم از دست اما و اگرها ... پایان شبهای بلند انتظاری آیا برای امدن میلی نداری؟ عید همگی مبارک:)
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 16:26
دیروز بعد از ظهر گل کاشتیم تو گلدون چند تا گلدون خوشگل و گلهای ناز و دوست داشتنی خیلی خیلی وقت میگذشت از آخرین باری که اینکار رو انجام داده بودیم من هم صاحب دو تا گلدون خوشگل شدم دوستشون دارم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 17:23
عید مبعث مبارک بعدن نوشت: عوارض سردرد و حال بد این روزهام شامل حال وبلاگ هم شده انگار. گیج میزنم عید مبعث دیروز بوده و امروز به یمن وجود گرما، تعطیل بودیم. اگرچه برای تبریک خوبیها، تقدم و تاخر مطرح نیست.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 تیرماه سال 1389 19:44
امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود به ظاهر غیراز چند قطره اشک در خفا مشخصه ای نداشت و نذاشتم اطرافیان متوجه بشن ولی میدونم که روزهای بدی پیش رو دارم به افکار ناراحت کننده م اجازه ندادم بروز کنن و میدونم که اذیتم خواهد کرد سرم شروع کرده به درد گرفتن ... برام دعا کنید لطفا پ.ن 1: اعتقادم به موضوعی قوی شد و از این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 تیرماه سال 1389 11:16
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد وگر پنهان کنم... ترسم که مغز استخوان سوزد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیرماه سال 1389 11:06
آدم ها بعضی وقتها با دوستاشون قهر میکنن ... :-" ممکنه بعدش آشتی کنن ممکن هم هست نکنن :( بستگی داره که چقدر دلخور باشن که حتی منت کشی هم فایده نداره :دی البته من آدم منت کشی نیستم ولی همیشه سعی کردم اگر دوستم ازم رنجور و دلخوره جوری که شخصیتم خورد نشه ، پا پیش بذارم و کدورت رو رفع کنم. بیشتر وقتها هم غیر مستقیم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیرماه سال 1389 17:15
این قرص رو که میخورم انگار پرتم کردن وسط مخلوط کن و همه ی وجودم میخواد از چشمام بریزه بیرون دیروز بعد از ظهر خیلی بدی بود الان بهترم
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیرماه سال 1389 19:13
واااااااااااااااااااااااااااااا چرا چند تا از پستهام نیست؟ از اونجایی که من فقط صفحه مدیریت رو میبینم و خود وبلاگ رو باز نمیکنم، اصلن متوجه نشدم که مطالب ارسال نشده :( الان وبلاگ رو باز کردم دلم برای گل هاش تنگ شده بود . بعد متوجه شدم چند تا از مطالب اصلن ارسال نشده :( خب از سر مینویسم بعدا باشه؟ بنویسم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیرماه سال 1389 18:28
بهار جان عزیزم زبان مبارک رو نگه دار الکی اظهار نظر نکن شما بله آفرین دختر خوب ............ هوم؟ خب اولش بهار را دعواش کردم بعد از دلش در آوردم :دی بده؟ همیشه که نمیشه دعواش کنم بچه سر خورده میشه . تا اظهار نظر میکنه میزنن تو ذوقش :دی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیرماه سال 1389 10:35
دلم گرفته ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 تیرماه سال 1389 10:26
یه پاپاسی ارزش نداره زندگی ای که پایه هاش با احوال پرسی از یه دوست قدیمی سست بشه. حالم اصلن خوب نیست نگاه آدما حالمو به هم میزنه
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 خردادماه سال 1389 18:34
رفته بودم نارنج بکنم از درخت که شربت درست کنم. در جریان که هستین عاشق نارنجم ، عطرش، مزه ش :) نارنج های کوچولو تازه اومدن ولی میوه های پارسال هنوز سر شاخه ها هستن. باورتون میشه بگم درخت ِ جون سخت که به ندرت دیده بودم شاخه هاش بشکنه، به قدری شکننده شده که طاقت یه ضربه کوچیک رو نداره؟ درخت نارنج وسط باغچه، مادر شده....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1389 18:02
سلام درسته سرم شلوغه و فکرم درگیر ولی دلیل نمیشه روز معلم رو تبریک نگم روز معلم به همه ی معلم های زندگیم مبارک به همه ی دوستانم که هر کدومشون معلمم بودن و درس گرفتم ازشون مبارک به خودم هم مبارک :دی دلم برای اون وقتایی که سر کلاس میرفتم تنگ شده اگه بخوام بنویسم زیاد میشه دعا در حق هم یادتون نره
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1389 14:01
نمیدونم باید اینجا بنویسم یا نه شاید یه حس مسخره و الکی باشه ولی فعلن چیزیه که باهاش درگیرم تمام وقت باهاش درگیرم بعضی وقتا کم میارم بعضی وقتا نیرو میده بعضی وقتا دپرس میکنه میدونستین من هر وقت یه چیزی رو به یکی گفتم یا نوشتم، نابود شده؟ شاید این هم نابود بشه :|
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشتماه سال 1389 11:39
زندگی هر روز داره سخت تر میشه خیلی سعی میکنم به روی خودم نیارم خیلی سعی میکنم تغییرش بدم ولی انگار نمیشه حکمتش در چیه فقط خدا میدونه خدایی که منو یادش رفته. شایدم یادش نرفته و داره هر روز امتحانم میکنه و انگار دائم رفوزه میشم که میره سراغ یه امتحان دیگه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1389 08:01
سلام:) این روزها زیاد با خدا حرف میزنم. خیلی زیاد. تا کوچکترین فرصتی پیدا میکنم شروع میکنم باهاش حرف میزنم و درد و دل میکنم. برام دعا کنید لطفن... پ.ن: چه برداشتهایی از عکس قبلی داشتین به به :)) بعضیاش درست بود :-"
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردینماه سال 1389 19:08
حس خوشمزه هوم خب؟ :دی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 فروردینماه سال 1389 08:11
سلام من خوبم درگیر کارهای شروع سال و برنامه ریزی های سالانه کاری یه سری برنامه شخصی هم هست که دارم سعی میکنم برنامه های زمانیش رو منظم کنم امیدوارم بشه فقط ممکنه چند تاش رو به خاطر مسئله مالی صرفنظر کنم. همونطور که در جریان هستین :دی تا یه مدت خرج اضافی ممنوع هست چون اصلن چیزی باقی نمیمونه که خرج بشه :)))) نخندین خب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 فروردینماه سال 1389 20:43
سلام فعلن زندگی در نت را محدود کردم به چک کردن نصفه نیمه شبی یکبار جی میل و سرزدن به اینجا. خیلی راحتم خیلی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 فروردینماه سال 1389 11:08
سلام سال نو مبارک امیدوارم سال خوب و خوش و سراسر آرامش برای همه باشه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1388 08:49
سلام خوبین؟ من هم خوبم مثلن. سر صبح این کارمند اسلوموشن بانک اعصاب منو حسابی خط خطی کرده:(( خوبه همه کارهام را با خودپرداز و اینترنت انجام میدم. یه بارم که میرم بانک اینجوری. صبح زیبای بهاری ما رو خراب فرمودن. الان حس بدی دارم ولی امیدوارم خوب بشه. چون هزار و یک کار دارم که یکی آخری همون کار بانکی هست که به لطف آقای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفندماه سال 1388 11:32
چرا من هر جا میرم باید یه نشونی ازت ببینم؟ چرا تموم نمیشه این کابوس لعنتی؟ چرا یادم نمیره؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 09:29
قهرین با من؟ :))) یا دم عید و درگیر خونه تکونی هستین:))) من خوبم. کارها خیلی زیاد شده، محل کار البته. توی خونه هم اصلن کمک نکردم تا حال :-"
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1388 10:13
سلام من خوبم :دی چند بار اومدم بنویسم دیدم کلن حس نوشتن نیست. خواستم بیام بنویسم که دو روز تعطیلات قبلی خیلی خوب بود. دریا و مرداب و تاب سواری:-" و الا کلنگ :-" و خرید :دی و از همه مهم تررررر: لبو خوردم اونم از این لبوهای روی گاری :))) یعنی تمام گشت و گذار یه طرف، این مورد خاص یه طرف. عالی بود. یعنی مامان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1388 17:00
چقدر زود گذشت 13 سال چقدر شکسته شده بود خیلی سعی کرد به روی خودش نیاره ولی دستپاچگیش یه چیز دیگه میگفت باورم نمیشه پسرش حداقل 10 سالشه :))) پ.ن: هوم؟ :دی