پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387
این روزها:
بعد از فراغت از درس و امتحان ، به مدد کار فشرده و سنگین وقتم تقریبا پره و البته ناراحت نیستم.
همیشه از کار هدفمند که البته خودم انجامش بدم خوشم میاد.
توی خونه هم بیشتر سعی میکنم با بقیه وقتم رو بگذرونم و یکمی! کمک کنم توی کارهای خونه. اینکه میگم کمی واقعا در حد یه ظرف شستن شاید باشه ولی خودش کلی انرژی میده.
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
این روزها مشامم پر شده از عطر برنج تازه رسیده. شلتوک تازه. شالی بریده شده
یعنی توی این گرما وقتی استشمام میشه حاضر نیستی با هیچ چیز عوضش کنی.
شاید تکراریه ولی منو یاد بچگیام میندازه.....
حس شامه قوی که میتونه سالهای گذشته رو پشت سر بذاره و منو ببره به اون دوران و تمام خاطرات جلوی چشمم رژه بره........
جای همه خالی.
شنبه 26 مرداد ماه سال 1387
پانزده روز رفته از ماه است
از افق ماه چارده سر زد
گل نرگس گشود نرگس چشم
خنده مهدی(عج) به روی مادر زد
عید بر همه مبارکدر حق هم زیاد دعا کنیم که عجیب مورد قبول قرار میگیره. بهار رو هم فراموش نکنید که زیاد محتاج ه به دعا. همه محتاجیم.
چون غباری به روی دامن تو
جای خوش کرده ام مرا مفشان
بنده ام ، بنده ی فراری و تو
بند بر گردنم بنه، بکشان
هر خطا کرده ای عطا بنما
بکشان و بر آستان بنشان
دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387
نمیدونم چرا از وقتی تصمیم گرفتم درس نخونم برای آزمون جمعه اینقدر وقت دیر میگذره. حالا اگه میخواستم شرکت کنم سه سوته تاریخ امتحان سر میرسید.
شنبه 12 مرداد ماه سال 1387
سلام
شاید خیلی قدیمی شده باشه ولی من یه دفتر چه خریدم و دلتنگیا و حرفامو اونجا مینویسم. قبلا هیچوقت اینکار رو نکردم همیشه میترسیدم یکی نوشته هامو بخونه ولی الان ترسی ندارم. شاید خیلی بهتر از نوشتن در فضای سایبر باشه.
پ.ن : چه این روباه آتشی ادیتور گذاشته


خیلی وقت بود شکلک نذاشته بودم


دوشنبه 7 مرداد ماه سال 1387
درود
دوش به وقت نیوشیدن اتفاقات از تیلیویزیون ، نکته نو و جدیدی مکشوف داشتیم. و آن نبود جز تغییر دستور زبان بکار رفته در سخنان رجل دیروز و رییس امروز.
البته بسی خوشمان می آید از این نوع تکلم و بر استاد زبان پارسی که اینگونه سخن میرانند علاقه مند می باشیم بسی از نوع معنویش :دی
ولی اینکه اینجور صحبت کردن خودش کلی باعث جلب توجه میشه هم واقفیم.
مردم چه کارا که نمیکنن از برای در جلوی چشم بقیه بودن.
خداوندگار ایران زمین نگاهبان ما باشد. آمین!
شنبه 5 مرداد ماه سال 1387
سلام
همیشه فکر میکردم هر لحظه آماده رفتن هستم یا لا اقل سعی میکنم زیاد کار عقب افتاده یا ناتموم ناجور! نداشته باشم.
(لطفا نگین لوسم یا نا امید. اصلا اینجور نیست.خیلی هم امیدوارم )
چند دقیقه پیش حین کار این عضله صنوبر شکل پمپاژی، یه آلارم! دردناک و غیر منتظره ای داد نا خودآگاه ترسیدم! بعدشم یه لبخند کوچولو و آروم گفتم : الان نه، یکم زوده
احتمالا اعصاب مبارکه :
با این اوضاع خراب روحی و بغض همیشگی این روزها و فکرم که هر چی میخوام متمرکز به کار باشه، دنبال خاطرات بچگیه و همبازی کوچولوی اون روزها و نقش سنگ قبر این روزها
و البته کار زیاد...
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387
یه مطلب خوندم که مشکل خودم بود گفتم شاید برای دوستان جالب باشه.
کامنت گذاری در گوگل ریدر:
http://weburger.net/2008/07/16/easy-commenting-in-firefox.html
فقط اینو بگم برای دوستانی که در محل کار از نت استفاده میکنن، با گوگل ریدر مشخص نمیشه (معمولا) که کدوم وب رو میخونید ولی با این روشی که بالا لینکش هست کاملا مشخص میشه.
بالاخره هر چیزی مشکلات خودش رو داره.